دلمشغولی ها

سكوت و دوست دارم چون روحم و پرواز ميده

مادر

دوست دارم تو خواب راه بیفتم و برم تا حیاط خونه مادربزرگم  خودم و پیوند بزنم به ریشه های درخت آلبالو که با مهربونی سایشو و میکشید رو سرم  ، از آلبالوهاش واسم گوشواره درست میکرد..... و منم براش آواز می خوندم و وقتی باد شاخه هاش و تکون میداد حس    میکردم با آوازم همراه شده .

وقتی که کوچیک تر بودم  توی حیاط گم میشدم انگار توی سرزمین عجایبم  اماوقتی شانت می اومد و صدام میکرد : آنی ... ( انگار همه حروف اسمم و با تأکید خاصی می گفت )  یهو می پریدم و میدویدم سمت در .. اما بعدها فهمیدم که همه مدت به انتظار شنیدن اسمم تو حیاط میموندم .  وقتی که دیگه رفت ،  منم برگشتم زیر سایه درخت آلبالو ... ( همیشه زیرِ سایش جای من بود )

 با احتیاط تمام  برگ های گل شمعدونی جلوی پنجره رو نوازش   میکرد و تعجب میکردم از این همه زیبائی و ظرافت ! آرزو داشتم یکی هم مال من باشه ( به نظرم خیلی خاص می اومد )

وقتی که رفت ، دو تا جوجه خریدم برای سرگرمی، البته من و راضی میکرد چون من بودم که از اون ها مراقبت میکردم و بهشون میگفتم چی کار کنن!!!!!

یه سال قبل رفتنمون تصمیم گرفتم بغلش کنم ! کلی هم تمرین کردم ، وای چه روز با شکوهی ......

تو حیاط خونشون  دم در که بغلش کردم و اومدم بیرون دیدم چقدر ساده است ، و اصلاً شبیه تمرین هام نبود ...  از همون موقع رویاپردازی ها رنگ گرفت و من و تو نقشه می کشیدیم که چه جوری با هم زندگی کنیم .. من یه قالیچه برداشتم یه ساعت قدیمی رو میزی که زنگ قشنگی داشت ، خلاصه همه جهیزیهم و برداشتم و ریختم تو کیسه منتظر بودم تو بیای اما تو اومدی گفتی : نمیتونیم ! 

چقدر شبیه مامان باباهامون  شدی !!!

 ساعت رومیزی  برگشت رو طاقچه بالای تختم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی دونم چرا می نویسم ، اما دوست دارم که دخترم این ها رو بخونه ، جالبه  با اینکه هیچ وقت به ازدواج فکر نکردم اما به طور غریزی میل به مادر بودن دارم ، مادر بودن یعنی جاودانگی ....

چقدر دوست دارم تو دنیایی که تازه داره کشف می کنه سهیم باشم ، بادبادکی که میخرم براش و  میگیره تو دستش و اوج میگیره من و هم با خودش ببرِ تا آسمون و اوج بده .

موهاش و با عشق  شونه کنم و ببافم و خانم کوچولوی من احساس کنه که الهه  هستش !

وقتی اولین رژ لب و براش خریدم تا ابد نگهش میدارم که مثل من با بو کردنش یاد اولین روزی که احساس زن بودن کرده ، بی افته ... روزی که حس میکنی همه نگاه ها رو باید جلب کنی !

ببرمش پارک با هم بر خلاف مقررات پارک و دور از چشم باغبون رو چمن ها بدوئیم ! دزدکی یه گل بچینم و بزارم لای موهاش یا مثل کودکی های خودم که مامان توی باغ برام از گل ها تاجِ سر درست         می کرد  من حس میکردم که تو کوهای آلپم....   دوست دارم زلالی آب و با هم تماشا کنیم ، با هم دنبال اون پروانه سفیدِ توی حیاط بیفتیم .  

 شاید روزی که ( به تقصیر گذر زمان ) از من دور شدی با خوندن این ها حس کنی که من هم روزی شبیه تو بودم .

  
نویسنده : Ani ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸