گاهی دلم می خواد ماتیک قرمز جیغ بزنم و تو بهم چپ چپ نگاه کنی و بگی این چه ماتیکیه ؟ مانتوی تنگ و کوتاه بپوشم و پسرا نگام کنن و من فکر کنم که خیلی خوشگلم ! گاهی دوست دارم با یه ادم کار نادرست چایی بخورم ، سیگاری بکشم و از تصور بی خیالی و خوشحالی کاذبش تعجب کنم  ، میتونم عاشق تینا بشم ! و تو دنیای اون روزها معلق بمونم و کودکانه فکر کنم که ما چقدر با هم تفاهم داریم !

می تونم عاشق همه باشم ، یه مهندس مکانیک  ، یه دکتر  چشم پزشک  ، یه شاعر غمگین که شعرهاش و   تو یه اتاق نیمه روشن  همراه با یه فنجان قهوه تلخ برام می خونه، یه  پیرزن  خوش صحبت و مهربون  که وسوسه میشم تا همه قصه زندگیشو واسم تعریف کنه، یه پسری که از من خیلی کم سن و سال تر باشه و باهاش بتونم سبکسرانه بگردم و بخندم و به من خرده نگیره !  اما می دونی چرا رابطه هام طولانی نشده ؟ چون یه مهندس مکانیک  نمیفهمه که  چرا شعر های فروغ انقدر برای من جذابه! یا اون شاعر نمی تونه بفهمه زدن یه ماتیک قرمز جیغ و پوشدین مانتوی کوتاه و جلب توجه کردن چرا به من احساس خوبی میده !

    من و قضاوت نکن ... خوشحال میشم که بهم یاد آوری کنی که ماتیک قرمز من زیاد هم جالب نیست یا اون مانتو من و به جای اینکه خوشگل کنه  طور دیگه ای نشون میده !   از توجهت یا از حساسیتت  خوشحال می شم اما از قضاوت کردن نه ! پس من  و همینظور دوست داشته باش .....

/ 0 نظر / 11 بازدید