انتحاب واقعی

 

 

از بچه گی وقتی کفش های پاشنه بلند مامان رو می پوشیدم و رژ رنگ صورتیش و میزدم و یه روسری به جای تور سر ، می نداختم رو سرم  مشغول خیال پردازی بودم ... اما فکر نمی کردم که اون خیال پردازی ها یه روزی ، شکل واقعیت و به خودش  بگیره .  وقتی اتفاق افتاد به کتاب راز اعتقاد پیدا کردم . . . .

راستش رو بگم ؟؟ میترسم ، کمی میترسم ، آخه مثل شکل معمولش نیست این یکی جرئت میخواد وقتی ازدواج میکنی خود به خود دنیای جدیدی خلق میشه بدون اینکه بفهمی به سرعت شکل همه چیز عوض میشه و تو یه مدت کوتاهی خودت و غرق در زندگی جدیدت می بینی .  حتی اگه هیچ تمایلی نداشته باشی  اون مراسمِ باشکوه ، تبریک های اقوام و آشنایان  که با القابی مثل تازه داماد و عروس خانم صداتون میکنن ، حتی بعدش حرف و حدیث های مادرشوهر وخواهر شوهرو تلاش تو باعث سبقت گرفتن از اون ها برای تآثیر گذاشتن رو شوهرت و اومدن بچه و ... ناخواسته به تو از همون لحظه اول احساس زن بودن و میده ( این احساس و میده بالاخره رسیدی به نقطه اوجت و سرانجامی که برای همه همینطور رقم خورده ، اینه زندگی واقعیه تو )  . اما این بار ،  من وتو باید این دنیای جدید و خاص و بدون کمک دیگران ( فامیل و دوست  و آشنا ( مراسم عروسی و بچه و ..... ) شکل بدیم ، ( البته من اینطوری خیلی راضی ترم ) . تو می آی تو دنیای من ، سهیم شادی ها ، دلمشغولی ها و روزمرگی هایی میشی که مختصه منه ! یه عالمی جدایِ از اون چیزی که تو عادت بهش داشتی و باهاش خو گرفتی ، مشکلات  من از یه جنس دیگست ، بزار از الان ، یه چیز هایی رو بهت بگم که روشن شی .

گاهی فکر میکنم که یه ناجی ام ! یا یه آدمی که قرار نقش مهمی رو اجرا کنه ( شاید این حس مشترکی باشه بین من و هم نسل هام ) اما یه موقعه هایی کم می آرم حسابی ... فکر می کنم دارم خودم و گول میزنم و زندگیم هیچ معنایی نداره ،  انگار هنوز از اون دنیای شیرین کودکیم دست نکشیدم .من هم مثل تو خیلی وقت ها میترسم ، اما در پش خشونت یا غرور ترسم و پنهان میکنم ، همیشه به کاری که می کنم ایمان ندارم اما نشون میدم که هر کاری که به وسیله من انجام بشه میتونه اتفاقی کامل باشه ! گاهی کرداری پست از من سر میزنه اما هزاران توجیه و دلیل ( آماده) دارم .   گاهی با پافشاری و اصرار از عقیده ای که به نظر نابخردانه می آد ، سخت دفاع میکنم ، گاهی درگیر دروغی ساده  میشم  ، گاهی هم لحظه مناسبی رو برای ارضاء نیاز هام  پیدا میکنم همه چیز و رها میکنم و با لگدمال کردن معیار های تو میرم سمت ماجرایی که من و به سمت خودش میکشه ، وقتی که به درک کاملی رسیدم و ارضاء شدم  اون ماجرا رو ترک میکنم و بر میگردم، بدون احساس گناه ، چون چیزهایی رو پیدا کردم که باید برای داشتنشون بهائی رو هر چند گرون  می پرداختم .  از جنون آنی خودم پشیمون نیستم . اما همیشه، توی تک تک لحظه های سرگردانیم ، وقتی اشتباه میکنم ، تردید میکنم و ...  جوابی   می خوام  چون به دنبالش می گردم،  حتما ً  به دست می آرم  .  همه ما دچار این مشکلات هستیم اما تفاوتش اینه که گاهی متوجه همه این اشتباهات نسیتیم اما بعضی هامون می بینیم و در پی اصلاحش هستیم . ( اما هیچوقت زندگیم و صرف بازی کردن نقشی که دیگران برام در نظر میگیرن هدر نمی کنم ) .

 خوب الان که داریم با هم ( با چند قدمی فاصله ) شروع میکنیم  دلم می خواد  این فضای جدید و توی آزادی کامل حفظ ش کنیم چون چارهً دیگه ای نداریم ، اگه  از روی  فیلمنامه قدیمی نقش هامون و انتخاب کنیم دوباره ناخواسته همه چیز و نابود میکنیم ، این اتفاق تازه ، این تولدِ دیرهنگام میتونه تاثیر گذارترین تصمیم ما باشه .

برای اولین بار تو  ( نیازت و خواستت ) از من درخواست کردی ،  تو از من  موندنم و خواهش کردی ، برخلاف دیکته های قبلی ...! این ،احساس های زنانه من و ارضاء میکنه ( درسته  من میتونم وسایل سنگین  و خودم تنهایی بردارم ، در ماشین و باز کنم بدون تأکید تو بمونم ...!  ) اما همه این رفتار های  جدید تو باعث میشه من در درونم احساس ملکه بودن داشته باشم ، حس میکنم تو برای اولین بار من و خودِ واقعیم  و انتخاب کردی ، نه اون کالبد بی روح رو!

/ 0 نظر / 7 بازدید