از چی بنویسم ؟

به یه نتیجه ای رسیدم حلقه ای توی دست نشون دهنده کمال یه رابطه س ، که میزاریش تا همه ببینن ،  کمی که بگذره مطمئنم که تعلق خاطری بهش پیدا میکنم .  البته هنوز خیلی با هم آخت نشدیم گاهی که چشمم بهش می افته برای چند لحظه ای نگاهم روش می مونه و تازه علت حضورش رو به یاد میآرم .وقتی دیروز از پنچره اوتوبوس داشتم به بیرون نگاه میکردم دنیام کوچیک تر شده بود ( قد همون پنجره ) و احساس میکردم که چقدر به خوشبختی نزدیکم ... .

حالا دیگه بعد از  طوفان میشد کنار دریای آروم روی شن ها لم داد و از تماشای رقص زیبای  دونه های زرد و طلایی خورشید که رو دامن آبی دریا ریخته لذت برد .

 احساس میکنم سرم سنگین شده اما در مقایسه با اندازه حجمش ، چیزی توش نیست ...

خالیه خالیه ... ، چشام داره از حدقه می زنه بیرون  ، چشام و باید در بیارم بزارم تو یه ظرف در بسته تاریک تا یه کم استراحت کنن . یه پارچه سیاه بندازم رو مغزم و  کلیدِ آف و بزنم ،   باید بخوابم ،  باید چند روزی بخوابم تا این رخوت و کرختی از ذهنم بره بیرون ...  به همه هم دیازپام میدم تا اونام بخوابن .

مگه من چقدر میتونم فکر کنم؟؟؟ ، برم و بدو بدو مثل همه از صبح تا شب  تو این غبارِ تیره گم بشم ، و شب بیام لباسامو بتکونم  وبعدش باید برم  تو دستشویی یه کف ِ گنده درست کنم این رنگ و لعاب ها رو پاک کنم و مثل پدرم برم دراز بکشم  که ده دقیقه نشده میبینم تو خواب هام بیدار میشم ! همین که  می رسم به جاهای خوبش یهو میشه ساعت هشت!  چقدر روزها شبیه همه ، اصلاٌ چقدرهممون شبیه همیم .

خوب آدم کم میاره همه چیز شده خاکستری !    روزها خاکستری  ،اصلاً زندگیمون خلاصه شده تو یه مشت کاغذ که یا مدرک پزشکیه یا قراردادِ  یا قبض آب  و برق ِ ... . آنقدر خسته ام که پیچ های کامپیوترو با گوشواره هام اشتباه می گیرم ...

دیگه از بس فایل های زائد و جمع کردم و توی مغزم بایگانی کردم دیگه زمان قدیم و جدید توی   زمانبندی هام بهم ریخته !  

خوب  من دلم میخواد با اجازه شما ، یه مرخصی استعلاجی بگیرم ، و زندگی و برای چند روزی تعطیل کنم  . . . .

 

/ 0 نظر / 7 بازدید