دلواپسی

 

 

 

 

عادتت شده ، زنگ میزنی ،  انگار صدات از یه دنیای دیگه می آد ، با صدایی سخت غریبه .  دلم می خواد سرت داد بزنم انقدر داد بزنم که تارهای صوتی تو گلوم بلرزه ! نمی دونم چرا دوستداری گاهی لج من و در بیاری و خیلی هم لج من و در بیاری !   اما شاید بهتر باشه اصلاً فکرشو نکنم وقتی تو فکرش نیستی !

و حالا من اعلامیه خودم رو صادر می کنم : تو آزادی ( مثل همیشه ) هر کاری که دوست داری انجام بده تا من تورو بهتر ببینم ....  

بعضی از آدم ها برای همدیگه صبر میکنن ! اما تو جزو اونا نیستی ! و من چقدر دوست دارم که کسی بی هیچ حرفی همیشه منتظرم باشه .......

 خودم و رها میکنم از بند هایی که تو میخوای من و توش گرفتار کنی ( ترس ، نگرانی ، احساس گناه ،  ) دوره برده داری تموم شده ....

گاهی که باهات صحبت میکنم و سعی میکنم که خودم و برات توصیف کنم، میبینم کلماتم بیهوده میریزه دور و برت رو زمین !!! و تو بی تفاوت ایستادی  ..... تمام تار و پودت ، بافتِ اخلاقت و میشناسم  و گاهی صحبت از تغییر چقدر به نظرم احمقانه میاد ... دائم ادای چیزی و در می آریم که وجود نداره . تو که یه چیز ساده رو نمی تونی حل کنی چطور دم از درک متقابل میزنی ؟ وقتی حکم و برای من صادر میکنی جای صحبتی هم هست ؟

احساس یه مادر و دارم  ، احساس میکنم یه زندگی داره تو وجودم متولد میشه . اما هم ازش میترسم هم برام لذت بخشه ...  مثل هر مادری احتیاج به دلگرمی دارم اما به هر چی چنگ   می زنم ، محکم نیست هر لحظه انتظار دارم زیر پام خالی شه ! و من با سر بخورم زمین .  گاهی وقتا که میخندی و دستام و میگیری این ترس پنهون میشه ، اما دقیقاً لحظه ای که وجودم داره سرشار میشه از گرمای اعتماد و دوست داشتن ، تو ناپدید میشی !! مثل یه حباب ... و این دفعه همون ترس با قدرت بیشتری برمیگرده ... من و زمین میزنه .  تمام احساساتم مثل یه تیکه آهن یا یه تیکه گچ پودر میشه و میریزه زمین ،آخ چطوری جمعشون کنم ؟

تو این لحظه دوست دارم همونطور بی حرکت بشینم و سرم و بگیرم تو دستام ، هیچ صدائی رو نشنوم و هیچ کس و نبینم ( همه اونهایی که مثل منن ! یا مثل توان ) اصلاً همه رو میشه دو گروه کرد  : یا مثل منن یا مثل تو !

 شایدم باید بندازمش دور ، مثل قبل زندگی کنم ....  این طوری بهتره  همه ما تو روزمرگی خودمون گم شدیم و خو گرفتیم . نمیشه متفاوت بود . وقتی همه چشماشون و میبندن اون چیزهایی که باید و نمیبینن اما خیلی زود نقطه های تاریک وجودت و کشف میکنن! چه اصراریه که فکر کنیم ما درون خود خدائیم !!!!!!!!

 

/ 0 نظر / 10 بازدید