درک مشترک

صبح شده ، به زور چشمام و باز می کنم و زل میزنم به عقربه های ساعت  ، خودم  و میکشم و با بی رقبتی پا میشم مثل هر روز دقیقاً مثل هر روز تند تند لباسهام و عوض می کنم ( خوشبختانه بهار شده و احتیاجی به جوراب ندارم وگرنه چند دقیقه ای دیرتر حاضر می شدم !)  تو یه حالتی بین خواب و بیداری می رسم دفتر، از پله های می آم بالا ( اما هر بار  و هرموقعیت  زمانی یه احساس خاصی داشتم موقع بالا رفتن از این پله ها )  تو با انرژی تمام سلام می کنی و انتظار داری منم بال در بیارم اما منم می تونم بر خلاف تو  صبح ها کسل باشم !

انقدر صحبت میکنه که پرُ پرُ میشم ،احساس کرختی می کنم ،  وقتی از اتاق می آم بیرون میرم دم پنجره یه نسیم خنکی می آد و همه اون حرف ها رو از  این یکی گوشم   جمع می کنه و از اون گوشم میریزه بیرون!  و من خالی از همه اون  حرف ها ی همیشگی،  به درخت کاج سبز حیاط مون خیره میشم و فکر می کنم اگه این درخت و بتونم ، به یه مرد مسن با تجربه و صبور تشبیه می کنم  .  خیلی آروم و ساکت به همه حرف های من گوش میده و حتی متوجه نگاه هام هم میشه !

و تو اصرار داری که بفهمی من در این لحظه به کی یا چی فکر می کنم !

و دوست داری  که ساعت ها حرف بزنی تا به یه درک مشترکی برسیم. همه چیز اونقدر ساده است که از درکش عاجز میمونی . انقدر دور خودت میچرخی و منو هم میچرخونی که سرمون گیج میره و میخوریم زمین . اما راه های دیگه ای هم هست ! مثل سکوت ، ای کاش  همه یاد بگیریم که  گاهی سکوت گویا تر از کلمات هستن . هی حرف میزنی انگار خمیر وانداختی توی تنور و می خوای تو دو دقیقه من و بپزی و برشته کنی و در بیاری !

/ 0 نظر / 6 بازدید